
در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «میان کلبۀ تنهاییام صدایی نیست» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. میان کلبۀ تنهاییام صدایی نیست صدای گرمِ نفسهای آشنایی نیستکنار پنجره میایستم، نفس تنگ استولی گرفتهتر از این هوا هوایی نیستفضای شهر پر از دود و درد و بیداد استبرای مهر و محبّت ولی ندایی نیستدر این تلاطم موج و در این...
ادامه مطلب
در ادامه، هر آنچه باید درباره «هرچه پیش آید مهم نیست» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. با خدایت خوب تا کن، هرچه پیش آید مهم نیستخویش را محو خدا کن، هرچه پیش آید مهم نیستاینکه در دنیا کسی را دوست میداری مهم استعشق خود را برملا کن، هرچه پیش آید مهم نیستبا یکی باش و فدا کن هرچه داری در ره اوهستی خود را فنا کن، هرچه پیش...
ادامه مطلب
محمد بیدخونی شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲، 10:23 تو ای نگارِ عزیزِ من! قرارِ روح و تنی جانادر این زمانۀ بیحرفی، شرارۀ سخنی جانابه جز تو دل به کسی هرگز نبستهام و نخواهم بستغم تو بسته به جان تا مرگ هماره چون کفنی جاناتو سربلند شدی هرجا در آزمون وفا و عشقتو سرفرازی و پابرجا نگار ممتحنی جانامن از خصال نکوی تو چه نکته و سخنی گویمکه چون طراوت بوی گل میان هر چمنی جاناسپندوار به شوق تو عنان خویش ز کف دادمتو آتشی که نمیمیری میان قلب منی جانامحمد بیدخونی۱۴۰۲/۱/۴#غزل #شعر_عاشقانه #محمد_بیدخونی ...
ادامه مطلب
تو آمدی چو نسیم و بهار آوردی بهار پر ز گل و برگ و بار آوردی خوش آمدی تو به احیای باغ ای باران قدم به دیده نهادی بهار آوردی تویی چو صبح معطر که نور پاشیدی به شهر شب زدگان بوی یار آوردی چراغ عشق برافروختی به ظلمت شهر به سفره های تهیمان انار آوردی تو بوی خلوت شبهای انس میدادی که عطر عالم بالا نثار آوردی محمد بیدخونی...
ادامه مطلب
شبی بیا تک و تنها به میهمانی منکه ریشه دار شده غصه ی نهانی منشبی بیا و بیاور چراغ و آیینهبه خانه ای که ندیده ست شادمانی منبیا و با من تنهای خسته خلوت کنکه سخت می گذرد بی توزندگانی منبیا به یاد همان عصر سرد پاییزیکه موج و ساحل و دریا همین نشانی منمن از تمام جهان محو و خیره در دریاکه بود موج هر آیینه چون جوانی مننشسته بودم و با خویش فکر میکردمکه چیست رابطه موج و زندگانی مننشسته بودم و یادت چو موج برمی خاستنمیرسید ولی سمت کامرانی منکه آمدی تو نمیدانم از کدامین سمتلبان به خنده گشودی به همزبانی منبه شانه ام سر خود را نهادی و گفتیکه چیست رابطه موج و دلستانی ...
ادامه مطلب